دامن ازمن بردومن پیوسته دل تنگش شدم
اوفریبابود ومن بردام نیرنگش شدم

جان خودازمن دریغ می کردوجانم می گرفت
ساده بودم من که دل تنگ دل سنگش شدم

ره زن دل بودوسررااوبه چوگان می ربود
من پیاده بودم وچون گوی درچنگش شدم

بی نوای هجراوگردیدم ودروصل او
بانوای سازدل درپرده ی چنگش شدم

سربه خنجرمی زدودل باکرشمه می شکست
دل شکسته سربریده خسته ازجنگش شدم

قدیرابوالمعصومی{فانی}23/7/97