تنهانشستم

در خلوت رویای تو تنها نشستم
گفتی برو ازخلوتم اما نشستم

من بی رمق افتاده ازپاخسته ازدرد
چون داغ مجنون بردل لیلا نشستم

دنیای من شایدهمان یک لحظه ای بود
در باغ رویایی که تا فردا نشستم

در آرزوی روی ماهت پرکشیدم
تیرنگاهت شدسفیرم تانشستم

دل شور آغاز حضور عاشقی بود
عشق آمدو آشوب کرد ازپانشستم

فریاد من فریاد یک دنیای دردی
هرجا که غم جولان کشیدآنجانشستم

فانی شدم درچشم توفانی که کوبید
بر گُرده ی من موج دریارا نشستم

قدیرابوالمعصومی #فانی

نفس بادصبا

کاش باز زمزمه ی دل هویدا می شد
نفس بادصبا پرزمسیحامی شد

چشم نرگس همه جاعطرصفا می پاشید
باز در دشت و دمن هلهله بر پا می شد

هنجر بلبل شیدا به غزل می آمد
مرغ آشفته نظرواله وشیدامی شد

سا یه ی شوم بلا ازسرمامی گردید
عشق می آمدودل غرق تمنامی شد

کاش یک بار دگر جای غم و شیدایی
رخ آشفته چنان غنچه شکوفامی شد

بازدرسوزغزل سینه چوآتش می سوحت
دل از این مذهب آلوده مبرا می شد

حلقه ی غصه ازاین ملک فرومی پاشید
مجلس عیش به هر خانه محیامی شد

گلشن ازهرطرفی خاک وطن می آراست
یارمی آمدودل محوتماشا می شد

قدیرابوالمعصومی(فانی)