آمددلکی دلبرکی خیمه برم زد
ازشهدلبش نیش بلابرجگرم زد

گفتم زجفایت صنما خواب ندارم
تیغ مژه آوردو به چشمان ترم زد

سررابه گریبان جفابردم ودیدم
ازآتش خشم دل سنگش شررم زد

رفتم که نباشم بر آن اشقی سر مست
آمدبه غضب چوب حماقت به سرم زد

آهوشدم وازنظرش رفتم وخوردم
تیری که کمان کمرش برکمرم زد

گشتم چو کبوتر بپرم از لب بامش
شاهین نگاهش به سرم گشت وپرم زد

پنهان شدم از منظر آن کولی غدار
برجست چوماری زقفا بی خبرم زد

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

ای کاش دنیاآری ازجنگ وجدل بود
بر کام تلخ آدمی شیرین عسل بود

خشم ونفاق اززندگی بیگانه می گشت
صلح ووصفا اندرجهان ضرب المثل بود

دیوارشهرآراسته ازگلهای وحشی
گل جای تاولهای چرکین دمل بود

آهوبه صحرا می خرامیدوقناری
سرمست آوای بهارین غزل بود

مستانگی ای کاش پایانی نمی داشت
میخانه لبریزازمی جام ازل بود

می بوددنیارا سفیرصلح وسازش
آن باغبانی که شقایق دربغل بود

ای کاش حاکمهای ظالم این بدانند
جای سخن اندیشه درکاروعمل بود

خاموش می شدآتش ظلم حماقت
مهرومحبت جای نیرنگ ودغل بود

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

امشب که مراجزنفسم هم نفسی نیست
مهمان دلم غیرغم وغصه کسی نیست

آواره شدم تابرسم برسرکویت
افسوس که جان رازپی تونفسی نیست

درگرد جهان گشتم ودیدم که جهان را
ازبهردلم جای به حدقفسی نیست

ازبس که کشیدی به رخ ازچشم سیاهم
دیوارجدایی به تودیگرهوسی نیست

تنها شدم ازسلسله ی قافله ی عشق
درراه بلایی که دراوپیش وپسی نیست

آواره کنی جان ودلم ازغم عشقت
درکارتودیوانه دگرملتمسی نیست

دربندبلا کرده مرابرق نگاهت
چندان که دگردادمرادادرسی نیست

قدیرابوالمعصومی(فانی)

@fani43