کوچه ازسم ستوران قجرمی لرزید

دروصف حمله ظالمانه محمدخان قاجاربه کرمان

جنگ درخانه و بازوی پدرمی لرزید
کوچه ازسم ستوران قجرمی لرزید

شهردرجنگ وزمین بود به خون آغشته
تیر در چله و بر دست، سپر می لرزید

خان خواجه هوس چشم کریمان می کرد
زیر دستان جنون کاسه ی سر می لرزید

کوچ باخشم شبانه به خودش می پیچید
ایل وحشت زده در راه سفر می لرزید

آتش ازهرطرفی برسروجان می بارید
دل وامانده ز طوفان شرر می لرزید

شهر کرمان درآبستنی ازوحشت جنگ
زیر نا امنی شمشیر قجر می لرزید

تیغ اندرطلب مردم چشم می آمد
وحشتی بودکه اندام بشرمی لرزید

قدیرابوالمعصومی (فانی)
@fani43

برمن ببارباران من

چون نسیم نو بهاری کن گذربرجان من
تا که گلباران شود خاک دل ویران من

ای طبیب درد بی درمان هجران و فراق
لحظه ای اندیشه کن بردردبی درمان من

درفراقت چون بیابان سردوخشک و تشنه ام
آسمان را سایه شو بر من ببار باران من

دل که مهجورنگاه چشم نرگس فام توست
کن ترحم یک نظر بر سینه ی سوزان من

لحظه ای باپای خسته دل شکسته ازغروب
بر سر کوی دلم باز آی و بنشین جان من

می بر یز بر جام دل از باده های آتشین
تا بسوزد مسجد و سجاده و ایمان من

فانی یم کن در میان قصه های بی کسی
تا بماند بی صدا چشم تر گریان من

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

هرکجاباشدگلستان شوربرپامی کنم

بلبل فصل بهارم شور و غوغامیکنم
باغبان باغ گل رامست وشیدامیکنم

عاشق وشوریده حالم زین سبب دیوانه وار
هرکسی شدمست حالم زار و رسوامیکنم

گل بگیرم دربغل نعره زنان باشوق دل
هر کجا باشد گلستان شور برپا میکنم

پا به پای قاصدک های بهارِ باشکوه
عاشقان رابانوای خودهم آوامیکنم

جفت سرگردان خودرا برفرازغنچه ها
خفته درآغوش گل بانغمه پیدامیکنم

می کشم نقشی زروی صورت پروانه ها
می نویسم، عاشقی را من هویدا میکنم

فانیادروصل گل غوغامکن زیراکه من
بلبل فصل بهارم شور و غوغا میکنم

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

گل اگرزیبانروید

گل اگر زیبا نروید گلعذاران را چه سود
می اگرجان رانسوزدمیگساران راچه سود

گرنرویددرمیان شوره زاران سبزه ای
بلبلان رامستی وبادبهاران راچه سود

بوستانی را که آتش زیر خاکسترکشید
جاری رود روان و آب باران راچه سود

دیده بستم تا بجویم روزگار بخت خود
پیش چشم بسته ی من روزگاران راچه سود

درمقام عاشقی ازجان وسربایدگذشت
ورنه ای جانامقام سربداران راچه سود

شهریار جان اگر میل نظر بر ما نداشت
پیش چشم نازاو چابک سوران راچه سود

در گلستانی که جزازخاروخاشاکش نبود
انتظارعشق روی سبزه زاران راچه سود

روزگاری راکه ساغرگردمیخانه بسوخت
فانیا جام لطیف و بزم یاران راچه سود

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

فانی ننهددل سرهرآتش وآهی

هرجاکه توراشوق نظربادگری بود
آنجا به تماشای تو ما رانظری بود

بامرغ خوش آوازسحر پرزده رفتی
جانا به وجود تو مگربال وپری بود

سیمای چو ماهت زخیال دل زارم
بردی وندانی زپیت چشم تری بود

بر دل اثری ناله ندارد ز غم تو
گردرغم توسینه بسوزد اثری بود

جانی که زهجران نگاهت به نهان سوخت
دیوانه دل و عاشق و سرگشته سری بود

تو دلبر دلبرده کجایی که ببینی
دل شدبه هوای توبه هرجاگذری بود

فانی ننهد دل سر هر آتش و آهی
آنجا که مگرازغم عشقت شرری بود

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

دلم آواره شددلبرکجایی
به دنبال دلت آخرکجایی

غم رویت چنانم غوطه ورکرد
میان دودوخاکستر،کجایی

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

به بازری که جزگوهرنمی بود
متاع جان به غیراززرنمی بود

مراارزش به خاکسترنمودند
بهای من ازاین بهترنمی بود

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

غمت بر سر غبارت سایه ی دل
خس وخاری شده همسایه ی دل

به بازاری که شادی می فروشند
مرا ماتم شده سرمایه ی دل

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

‍ باغشالی خاطرات زندگیست


دربزنجان چون شدی ای جان من
برچنارباغشالی بوسه زن

یادکن ازکوچه های تنگ آن
ازتمام مردم دلتنگ آن

پس بگواین داستان بردوستان
تابگرددبعدازاین وردزبان

باغشالی بودوچندخانه ولی
خانه های آن همه خشت وگلی

مردمانش مهربان وساده دل
کوچه هایش چینه ای ازجنس گل

برسردیوارهای آن پشیر
باغهایش سبزوزیباچون حریر

باقناتی ودرختانی کهن
هم چناری سربلندوبرگ پهن

ازتنورخانه هایش بوی نان
رنگ دودوآتش وگرمای آن

حال ما می بردومیزدضعفمان
آن تنورگرم وهم آن بوی نان

روزوشب اندرمیان کوچه ها
کودکانه هم صدابا بچه ها

ازپی هم شادومست و بی قرار
دست دردست، پای درپای چنار

ازقنات آبی به صورت می زدیم
توی آب افتاده شادان می شدیم

درمیان باغ گلهاجایمان
برسردیوارهادیدارمان

جودرودوسایه های دلخوشش
آب رودوچشمه ی پرجوششش

ملک دسکین سبزه زاری دل نشین
خوشه زاری وهزاران خوشه چین

زیربیدوبرلب آب قنات
مردمانی چنددرقیدحیات

باگذشت روزگارمردن همه
برکت ازاین آب وخاک بردن همه

یادشان درخاطرماماندگار
نامشان درقصه های روزگار

باغشالی هست هنوزهم باوقار
زیرچترسایه ساران چنار

باغشالی تاابدبادسربلند
چون که هستش گنجه ی اندرزوپند

باغشالی یاکه باغ شاهعلی
جمله عشق است وصفاوهمدلی

باغشالی بردل وجان افسراست
جایگاه دلربای دلبراست

باغشالی صاحب قرب ووقار
صاحب زیباترین شعرچنار

باغشالی خاطرات زندگیست
خاطرات شادی ودل بردگیست

قدیر ابوالمعصومی(فانی) 🍀
@fani43

همسفر، ازکفشهای پاره پاره خسنه ام
ازغروب جاده ها ی بی ستاره خسته ام

باصدای پای باران زندگانی می کنم
ازصدای ناله های پرشراره خسته ام

عشق بازی رانباشداستخاره چاره ساز

لاجرم من ازدعا واستخاره خسته ام

همدمی بایدچوبلبل ورنه دراین آشیان
اززبان بسته وچشم اشاره خسته ام

درهوای دل شدم آواره درگیسوی یار
تاپریشان میکندگیسودوباره خسته ام

درغروب جاده های بی ستاره همسفر
ازصدای کفشهای پاره پاره خسته ام

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

ترسم سحری آیدومن راتونبینی
این صورت پرچین وشکن راتونبینی

صیادشوی، دامن صحرا که بگردی
آهوی خرامان ختن را تونبینی

آواره شوی طرف چمن صبح دل آرا
بر زلف چمن مرغ چمن را تونبینی

در باغ درایی به کنار گل و بلبل
آن طوطی شکربه دهن راتونبینی

آنجا که همای دل من سایه به سرداشت
جز پر زدن زاغ و زغن را تونبینی

خواهم بشوم خاک درمیکده شاید
گرد رخ این پیر کهن را تونبینی

ای یار جفا دیده برو از نظرم تا
اقبال فنا رفته ی من را تونبینی

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

‍ ‍ ‍ چرابیگانه ای باران، زمستان هم نمی باری
به روی دامن خشک بیابان هم نمی باری

چراازآسمان یک دم، برای من که نه باران
برای حضرت بیچاره چوپان هم نمی باری

برای رویش گلهای وحشی دردل صحرا
و زیبایی لبخند گلستان هم نمی باری

نه بردیوارباغستان، نه براندام سروستان
به سرشاخ صنوبرهای بستان هم نمی باری

غبارغم نمی شویی، زرخسارپرستوها
به ناز بلبل مست غزل خوان هم نمی باری

دعا بی حاصل افتاده مگراز ما مسلمانان
که درهرجاکه باشدیک مسلمان هم نمی باری

زمستان شدنمی دانم، ،چراای ابربی سامان
برای آرزو،یک دانه باران هم نمی باری

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

دانی که گل دامن صحرا چه فریباست؟
چون نقش توبرچهره عیان داره که زیباست

ازپرده برون آی وشبی هم نفسم باش
کزبهررخ ماه تو دل غرق تمناست

ای نرگس خوش چهره مگردان رخ زیبا
ازدامن صحراکه به هنگام تماشاست

برباغ گل آرا به لب خنده درآیید
زیرا که لب غنچه به لبخندشکوفاست

مرغ دل من درپی بیگانه نگردد
کین بلبل مستانه زبیگانه مبراست

آنجاکه گل لاله زخون چهره گشاید
می درقدح و باده وپیمانه مهیاست

لبخندگل وبلبل وآب ونفس باد
هریک سر سری و نشانی زمعماست

مستانه شودهرکه بداندزسرعشق
درباده مستی نفس گرم مسیحاست

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

‍ ‌ خسته باشی ونگارت شب یلدا برسد
آتش شورشرارت شب یلدا برسد

سیب سبزولب شیرین وشرابی گلگون
دانه ی سرخ انارت شب یلدا برسد

پیش چشمان پر از قصه ی یلدای شبت
یار بی صبرو قرارت شب یلدابرسد

دست در حلقه ی گیسوی شب ووقت سحر
نازنینی به کنارت شب یلدا برسد

مست ازکوچه ی پائیزبه زمستان بروی
تا مگردولت یارت شب یلدا برسد

شاد برتوسن مستی زپی باد خزان
بنشینی و نگارت شب یلدا برسد

#قدیرابوالمعصومی(فانی)

@fani43

چشم دریادتوتاوقت سحربیدار🍂
زفراقت دلم ازخون جگرسرشار🍂

گفته بودم که بیایی وبه خوابم باشی🍂
چشم بیدارمن وفاصله هادشوار🍂

آمدی جلوه کنی پرده کشیدی رفتی🍂
سهمم ازدیدن روی توهمین مقدار🍂

هرچه کردم برسم برسرکوی تونگار🍂
بین عشق من وتوپای کسی درکار🍂

مستی ازمن بربودی که شوم بی رونق🍂
روزگاری که جنون کاسبی بازار🍂

دردهجرمن دیوانه کسی میداند🍂
که به جانش غم هجران رخ دلدار🍂

قدیرابوالمعصومی (فانی) 🍀
@fani43

چون یاربه بر باشد،دل غرق نظرباشد
دل غرق نظرباشد،چون یاربه بر باشد

چشمی که به در باشد،درخواب نمی آید
درخواب نمی آید، چشمی که به در باشد

هرکو به سفرباشد،سرگشته ی دل باشد
سرگشته ی دل باشد،هرکو به سفرباشد

آیینه ی زرباشد،رخسارنکوی یار
رخسارنکوی یار، آیینه ی زرباشد

دنیای شررباشد، درد غم شیدایی
درد غم شیدایی، دنیای شررباشد

آهی که سحرباشد،بردل شرراندازد
بردل شرراندازد،آهی که سحرباشد

روشن چوگهرباشد،هردیده تورابیند
هردیده تورابیند،روشن چوگهرباشد

دردست توسرباشد،گرسربه فناخواهی
گرسربه فناخواهی، دردست توسرباشد

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

چه هاکردم کزین گلشن، به خاکم می کشی هردم
به گردن می زنی شمشیر و می گویی برآور دم

به طنازی شکستی آن، نماز صبح عشقم را
دمی که برخم مویت، به غمزه سجده آوردم

چنانم برسرآوردی، ز مهجوری ودلتنگی
که بعد ازتو تمام عمر دلتنگم ازاین عالم

زبس نالیدم ازدست، طلوع صبح بی طالع
نشدحاصل مرا الی، غباری ازغروب غم

گرم غیری به ناز آید، به جای تو به بالینم
به ناز او نمی گردد، دل غمگین من خُرّم

اگراین باشدم عمری، که بی توزندگی گیرم
نخواهم ازکف بحری که اشکم برده برگردم

هلاکم از جفای آتش جانسوز هجرانت
کجایی تا به وصل تودوباره مبتلاگردم

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

‍ کوه شاه،گل به گلزارتنش می رقصد
باد، آرام به دشت ودمنش می رقصد

نوعروسی،صنم قامت وپوشیده سپید
زیرپیراهن برفی بدنش می رقصد

آبشاری به زیبایی یک جام روان
بین دیواره ی چین وشکنش می رقصد

عطربیدوگل آلاله به هم پیچیده
بلبل مست به شوق چمنش می رقصد

هرکه زدقافله ی جان به این کوه سترگ
اهل دل باشداگر،مردوزنش می رقصد

ماه دردامن اوشب به وجدمی آید
زلف خورشیدبه شاخ کهنش می رقصد

گرکه فانی بزندشانه سرگلزارش
به هواداری او،یاسمنش می رقصد

قدیرابوالمعصومی(فانی)
@fani43

تاسلسله ی مستی بر زلف تومی بینم
ازخوشه ی گیسویت انگورهوس چینم

چون درنظرم آیدماه رخ زیبایت
بر سنگ بلا کوبم آیینه ی آیینم

عمری به سرآوردم درظلمت مخموری
تاتو به می آرایی این باده ی مسکینم

ازعشق خرابم من درخلوت مهجوری
بایک نظری ازرخ جانا بده تسکینم

ازمی قدحی بنما درپیش دل زارم
تازهد وریاازدل درپیش توبرچینم

چندان بزنم باده درحلقه ی سرمستان
کزسینه برون آید زهد دل چرکینم

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

تاسلسله ی مستی بر زلف تومی بینم
ازخوشه ی گیسویت انگورهوس چینم

چون درنظرم آیدماه رخ زیبایت
بر سنگ بلا کوبم آیینه ی آیینم

عمری به سرآوردم درظلمت مخموری
تاتو به می آرایی این باده ی مسکینم

ازعشق خرابم من درخلوت مهجوری
بایک نظری ازرخ جانا بده تسکینم

ازمی قدحی بنما درپیش دل زارم
تازهد وریاازدل درپیش توبرچینم

چندان بزنم باده درحلقه ی سرمستان
کزسینه برون آید زهد دل چرکینم

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

دست بیگانه غرورازمن شکست
شاخ گاو بسته برخرمن شکست

چون بزدچوب جفا برجان من
شانه هایم زیرپیراهن شکست

بر سرم دیوارها آوار کرد
قامتم زیر سر آهن شکست

سرد و بی رنگ آمدو خاکستری
عهد من راباگل سوسن شکست

همچو طوفانی به گلزارم فتاد
حرمت تاج گل وگلشن شکست

خنجری شد در میان قلب من
توی چشمان ترم سوزن شکست

گرچه بشکستم چوشیشه، اهرمن
عاقبت چون شیشه اهریمن شکست

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

مجنونِ رخ لاله و شیدای بهارم
سرگشته پی قامت رعنای نگارم

درحسرت دیدار مه مست دل آرا
چون مرغ سحرازغم دل ناله برآرم

افتاده زمین برگ گلی ازرخ دلدار
جزدامن این خاک بلا جای ندارم

از انجمن اهل ترب باده نیامد
بی ساقی ومی کنج خراباتٌ خمارم

بردیده ی من جز رخ جانانه نگنجد
در گوشه ی دل جز غم دلبر نگذارم

کویی که درآن خلوتیان راه ندانند
من کشته وآشفته به عشق سریارم

فانی زغم و درد فراق رخ جانان
حلاج نگردیدم وسر بر سر دارم

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

🌹🍃🌹🍃🌹

اگر منم که دل به دست غم نخواهم داد
صفای جان را به آب زمزم نخواهم داد

به ناله وحزن وگریه چه حاجتم که من
نشاط زندگانی به ماتم نخواهم داد

به ناز اگر به کامم درکشی نگار مست
کرشمه جزبه ناز توهمدم نخواهم داد

اگرچه سایه سار ظلم است به سر ولی
زمام خویش به دست ستم نخواهم داد

دراین فضای غم آلودکه درمبهم است
ضمیر مهر به غم عالم نخواهم داد

ازآن که آدم بهشت به گندمی گذاشت
شکسته جوی بها به آدم نخواهم داد

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

دل در بِرِجان بردم وازخودبرییم کرد
آزرده شدم ناله ی دل دلبرییم کرد

بیگانه به دین گشتم ودیوانه به آیین
کافرصنمی آمدوپیغمبرییم کرد

درگوشه میخانه شبی تنگ نشستم
پیمانه خونین جگری ساغرییم کرد

من کودک انفاس صبابودم وسرمست
طوفان شب تاربلا، مادرییم کرد

ازآه جهان سوزسحرسوخت دل من
آتش به سرم آمدوغم پرورییم کرد

خرم ترازاین دل نبوددامن صحرا
آوارگی کوی توخاکسترییم کرد

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

❤️🌿❤️🌿❤️

خنده هایت ای صنم آغاز عشق
صورتت چون ماهْ چشم اندازعشق

خال رویت گوشه ی لب نی شکر
چشم آهویت خدای رازعشق

دامنت رنگین تراز رنگ بهار
عشق می ورزد بدو بزازعشق

مثل آن کولی که نازش می کشم
غمزه هایت غمزه ی طنازعشق

چون به خنده لب گشایش می کنی
رقص لبهایت پراز اعجازعشق

چترگیسویت نشان ساحریست
تیغ ابرویت کمان انداز عشق

تابه سویم دلبرانه پرکشی
بلبلانه سر دهی آواز عشق

جاودانه می کشم در لوح دل
نقش رویت درخیال نازعشق

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

آن دم که نفس درهوس روی توآمد
دل در گرو طره ی گیسوی توآمد

آهوی ختایی که نظرسوی توبنمود
ازنافه ی مشکین ختنش بوی توآمد

هنگام سحر بر سر سجاده ی مستی
صد بوسه زلب بر خم ابروی تو آمد

روزی که سرازغصه به بالین جفا رفت
جان درطلب نرگس جادوی توآمد

دل بودوهوس بازی وآن خال سیاهی
کندر نظرم از خط هندوی تو آمد

درخلوت دل رفتم وازغیب کمندی
برپای من ازسلسله ی موی توآمد

فانی به سرکوی توگردیدم ودیدم
رویای خوش صورت نیکوی توآمد

قدیرابوالمعصومی #فانی
@fani43

کنارحسرت دار و ندار رفته از دستم
هلاکم از فراق گلعُذار رفته از دستم

درون سینه ام آتش کبابم کرده ازغصه
ندانم باکه می گردد نگاررفته ازدستم

سرشوریده ام سودای شادی رابرون کرده
امان ازدست چرخ روزگار رفته از دستم

قیامت برمن واین حال زاربی قرارمن
پریشانم زبخت سردویاررفته ازدستم

بهاری بودوباغی و هزاری در گلستانم
نمی دانم کجاشدآن هزاررفته ازدستم

گلی بودم به دامان بهاری کوزمن بگذشت
شدم خاکستر داغ بهار رفته از دستم

فراق روی شوریده دلی چندان فنایم کرد
که دل دادم سربخت قمار رفته ازدستم

قدیرابوالمعصومی #فانی


❤️🌿❤️🌿❤️