قصه غمین شد

ازاشک من ورفتن توقصه غمین شد
برسینه ی من تیرغمت نقش،همین شد

من کولی سرگشته ی چشمان سیاهت
کزتیرنگاهت دل من نقش زمین شد

آهی که کشیدم به تمنای تودلبر
ازآتش آن مرغ دلم چله نشین شد

ازدردشکستم چوآیینه به سنگی
طوفان فراقت به سرم آمدواین شد

حسرت به دلم ماندوخیال رخ ماهت
سرسلسله ی کفردل ورهزن دین شد

جای گل لبخندتوبردامن فانی
آشفتگی وسوزغمت جای گزین شد

مهجوری ودوری همه درظن وگمان بود
آن گه که برفتی مبدل به یقین شد

قدیرابوالمعصومی(فانی)
@fani43

اول به لبم بوسه وبعدا بغلم کن
ونگه بنشین بامن وغرق غزلم کن

من تلخ ترین جام شراب لب مستت
خواهی بخوری، جان من اول عسلم کن

خورشیدنگاهی،ببرم گردمدارت
گه زهره وناهیدوگهی هم زحلم کن

پس لرزه عشق تومرادلهره داده
آواربشوبرسروزیرگسلم کن

گرکشته نگشتم زغضبهای نگاهت
باغمزه بیاکشته ی جنگ وجدلم کن

خواهی نشوم درپی تومست، روانه
دل دل نکن و دل بکن وبی محلم کن

قدیرابوالمعصومی (فانی)

تقدیم به مردم بزنجان

سیمای بزنجان همه جالاله وبستان
هم قلعه وباغشاهعلی گشته گلستان

گویم به خداکه باغروگلشن جان است
گل آمده دردامن باغتک فراوان

بلبل سرتل نغمه کنان آمده سرمست
دیوانه ازاین شاخه بدان شاخه غزل خوان

هرکوچه دوصدپنجره برروی رخ یار
باغفتک گل آرا،پرازسبزه وریحان

توده به یکی درگران مظهرپاکیست
سلطان فقیه آمده چون ماه درخشان

قربان صفای باغ گردویی زیبا
هرگوشه ی آن جلوه ای ازگلشن رضوان

مردم همگی اهل نظراهل تمدن
هم مردسخنرانی وهم مردسخندان

فرزانه ترازمردم این شهرندیدم
احسن به شمامردم و این شهربزنجان

( #فانی)

باغشالی

به دلم نمانده حالی، مگرم زباغشالی🍁
به جزازچنارپیرو، زصفای این اهالی🍁

چه کسی بریده ازتو، به دیاربی وفایی🍁
که دگرامیدندارد، به توآوردوصالی🍁

شب وروزمن چوبرقی، گذردبه بی خیالی🍁
چه کنم که چاره ای نیست، زعبوراین توالی🍁

تومیان قصه های، شب خاطرم نشستی🍁
نروم به جای دیگر، که منم ازاین حوالی🍁

لب تشنه ی قناتت، چه کندنخورده آبی🍁
سرشاخه ی چنارت، چه پردشکسته بالی🍁

رخ توبه غم نبینم، همه دم پیت نشینم🍁
که مرابه جزوصالت، به جهان نمانده حالی🍁

به نظرندیده نقشی، دلم ازخیال رویت🍁
که مثال نقش جانی، به میان نقش قالی🍁

دل بی قرارفانی، به ولایت بزنجان🍁
به جزازمقام حسنت، سخنی نگفته عالی🍁

قدیر ابوالمعصومی(فانی) 🍁

باغشالی راچه پرسی چون قناتش مرده است
خاطرات تلخ وشیرین رازخاطربرده است

اوکه بودش نوعروس شهر دلتنگی ما
سردوخشک وبی رمق درگوشه ای افسرده است

گلشنی بودوگلستانی زگل اما کنون
چوب بدعهدی ابرآسمان راخورده است

ماخراب خاطراتش اوخراب حال خود
همچنان باغی که ازلب تشنگی پژمرده است

باغ مینویی که بودش پرزگلهای بهار
بی قرارازتشنگی پیچیده درخودمرده است

قدیرابوالمعصومی(فانی)
@fani43

دختری کوزه به دوش سرگردان
درغروبی تنها
کف رودخانه تهی ازماهی
آب رودخانه زغم خشکیده
کوزه ای خشک به دوش دختر
تشنه ازآب قناتی که نبود
اهل آبادی مامیرفتند
چه بگویم چرایابه کجا؟
من فقط میدیدم که همه میرفتند
کوچ شب معنی شومی میداد
صبح فرداهمه جاتاریکی
صبح فرداهمه جا بی رنگی
همه رفتندولی تشنه ازاین آبادی
سبززارده ماخشکیده
یک مترسک، ومن ودیگرهیچ
دخترکوزه به دوش هم میرفت
من شدم چله نشین ده خود
صاحب مزرعه ای خشکیده
مالک کوچه وچندخانه ویک آبادی
که دراینجا خداتنهااست
ومن و وحشت یک شهرسکوت
منتظرزیرچناری شاید
آب جاری قنات بازآید
دخترکوزه به دوش برگردد
بازهی هی بکندچوپانی
حرکت گاووخری گوسپندی
بانگ زیبای خروس سحری
عوعوتوله سگ همسایه
که منم برگشتم
اهل آبادی من
زودبیاییدکه من تنهایم
وهنوزمنتظرم تاشاید
آب خشکیده به جوبرگردد
کوزه ی خشک طراوت گیرد
ودوباره کف رودخانه ببینم ماهی
صورت نازک چون تو، ماهی
ورنه تنهادراین ویرانه
گرنباردباران
من بمیرم تنها
تونبینی من را
وهمین فانوسی که به پایان رسیده عمرش🌾

قدیرابوالمعصومی(فانی)بهار۹۴

خاطرات باغشالی۴۰الی ۵۰سال پیش باگویش محلی

زمونی باغشالی پرز او بید
هیاهوی خروگوسفن و گو بید

خروس ومرغ وچوپون و بزومیش
چناری وکنارش تیت درویش

سرجویی که اوش می رفت صحرا
تموم دلخوشیمون بید اوژا

بچه بیدیم و پوزاری نداشتیم
به خاک وخل همه پامیگذاشتیم

دم وهردم به دسکین میشتافتیم
خودتیلنگوگردومیکلافتیم

سراستلخ دسکین زیرشیشتا
به او تن میزدیم باکل بچا

گهی هم سوی اودون می دویدیم
خودپیرن به تو او می پریدیم

خلاصه روزگارماچنین بید
اگرخش بیدوبدبیدش همین بید

ولی حلاهمه افسرده حالیم
زاحوال دل هم بی خیالیم

یکی دکتریکی دیگرمهندس
یکی بیماروافتاده به خس خس

رفیقون میدهن بوی جدایی
امان ازروزگاربی وفایی

به جای مرغ وگوسفن وخروگو
همه جاموتوروماشین تنرو

کتوهای گلی شدخونه ی نو
فروغ زندگانیمون شده شو

فانی
@fani43